خرید بک لینک
خب واقعیت اینه که زندگی من متشکل از یه دایره است که هزار بار درونش میرم و میرم و میرم و باز می بیتم برگشتم رو نقطه اول...نقطه ای که هربار بهش می رسم وا میرم. - بازم که اینجااااام... ای بابا... خستم کردی لعنتی...فکر کن که هربار اختلافی هست، هرجا احساس خطری هست، هرجا دلت هری می ریزه پایین، هرجا که چیزی گذشته رو به یادت میاره بـــــــــــــــــاز میای سرجای اول...مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟ مگه من چقدر کشش دارم؟اصلا مگه من از این زندگی گاو چی میخوام؟خسته شدم بس که پیش بینی کردم... اونم بدترین حالت ها رو...اونجاهایی که دیگه هیچی نداری...دیگه سرمایه اعتماد دیگران ( حتی عشقت) نسبت به تو ته می کشه...من چه مرگمه؟ چرا انقدر خودم رو زجر میدم؟خسته شدم... حالم داره بهم میخوره...هربار که یاد گذشته می کنم جز یه بدبخت مفلوک هیچی جلو چشمم نمیاد...یه انگل، یه موجود آویزون... آخه کاش بوووودم. کاش واقعا اهل خون دیگران رو مکیدن بودم. حداقل دلم نمی سوخت. میام تو زمان حال و می بینم : خب من الان کی هستم؟ همسر قانونی یه مرد؟ ن....یه فرد مستقل با هدف؟ ن...یه فرد در حال استقلال؟ ن...پس من کیم؟ یه بدبخت نیمه جون

برچسب: هزارتو,هزار تومانی,هزارتوی پن, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

بریدم... کمکم کن... سرم داره میترکه... بهم آرامش بده... راه درست رو پیش پامون بذار... التماست میکنم...
خدا !
خیلی خیلی ترسیدم. این روزها خیلیا از پشت خنجر میزنن حتی با رفاقت های چندین ساله... خدایا نذار که چیزی که تو ذهنمه اتفاق بیفته... به پات میفتم...
دیگه توان دیدن به سختی و رنج اقتادنش رو ندارم...
رحم کن! رحم کن !

برچسب: m,meaning,0, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

همه رویاهام رو دور ریختم. مثل همه دفعاتی که مایوس میشم....از خیر تغییر رشته هم گذشتم...دوباره برگشتم سر وقت کتابهام، درسهام، حسابداری...هیچی نباشه پنج سال از وقتم رو سرش گذاشتم. حداقل حالیمه چی به چیه و کمک لازم ندارم. فقط تمرین میخواد.این رو می دونم که هر زمان به امید دیگران موندم بد جوری نا امیدم کردن...راستش ، به مجتبی هم هیچ امیدی ندارم...باید خودم یه کاری کنم. یه کار قابل قبول...اگه افتاد تو چاه باید یکی طناب داشته باشه که بکشدش بیرون...من باید بتونم..

برچسب: تصمیم جدید دولت استرالیا,تصمیم جدید شورای رقابت,تصمیم جدید, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

۱- دو روز قبل به علت یک عدد سوتی مجتبی جان در محل کار لو رفت( فهمیدن که بنده در زندگی ایشونم)به حرف یکی از همکاراش رسیدم که گفته بود آقای فلانی تو یه جو ر ذوق ازدواج کردن داری آدم هوس مزدوج شدن میکنه (*-*) فدا ذوقیدنش بشم من خب (^_^)۲- دیشب حرف زدیم که ممکنه اتفاقی قضیه برای خانوادش هم لو بره ( تو تماس های تلفنی آقای صاحبکار لو بدهد) یهو زد به سیم آخر گفت اصلا همین الان خودم به مامان میگم :|رسما پس افتادم... باید برم دکتر... واقعا نمیشه اینجوری... تحمل این حد استرس هولناکه...۳- حال بهتری دارم... روزای بهتریه... رویاهام قشنگ شدن... خدایا کمکمون کن...۴- جو خانوادگیم چقدر بهتر شده! خوشحالم برای هممون... :)۵- میخوام درس بخونم... همون حسابداری ، دقیقا هم بخاطر بازار کار... نمی تونم پیش بینی کنم چه اتفاقاتی تو راهه ولی می تونم یه جاده صاف کنم که اگه رفتیم سمت خاکی بکشمش بیرون که نریم ته دره...باید طناب باشم براش...جلوی کسی یا کاری رو نمی تونم بگیرم ولی پیش بینی که میتونم بکنم... پس راه حل جور میکنم...تا بتونم راه جور میکنم....

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

نمیاد... فردا نمیاد...
گفت شنبه ولی معلوم نیس شنبه چی بشه... ازون بدتر مامان و رفتار های عصبی احمقانش...
مث بچه ها می مونه...
فقط به اسم و سن پیر شده... هنوزم مث دختر بچه ها لج میکنه...
چقدر از این وضع بدم میاد و بیشتر از حماقت خودم عصبیم...
هی میگم بیا ، بعد میگم نیا...
بعد میگم بیا...
لعنت به من اگه بازم اعتماد کنم ، به این آدم بچه صفت لجباز ~___~
این روزا تموم نمیشه... تموم ... نمیشه...
بازم باید صبر کنم ...

برچسب: پژمرده,پژمرده در جدول,پژمرده به انگلیسی, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

کاش کسی بود که ازش بپرسم با این زن چه کنم...مجتبی نمی تونه بیاد و عوض اینکه من عزا بگیرم این زن به لج افتاده...موندم که چطور تفهیم کنم عاقاااااااا این طفلک میخواد بیاد ولی نمیشه... دارم به این نتیجه می رسم " مارادونا رو ول کنین، جلوی استاد اسدی خودمون رو بگيرین "البته برام عجیب نیست. سر عروسی خواهرجان به حد کافی گل به خودی خوردیم ! بیچاره بچه جهیزیه اش به فنا رفت که صرفا حس مادری این زن ارضا بشه ، چون آرزو داره ~___~من تازه اول راهم... تمام این مدت تا رفتن سر زندگی خودم... تمام نامزدی که معلوم نیس چقدر طول بکشه... تمام عمری که قراره پیش هم زندگی کنیم باید توضیح بدم: ببین اینجوریه مامان منم دیگه! بی خیالش! حالا دستت میاد چی به چیه o_O در حالیکه هنوز خودمم نمی دونم درست چی به چیه و چرا این بشر اینجوریه :/فقط خدا آخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه ~___~

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

۱- کمرم شدیدا ملتهبه. بعد از یه مدت طولانی کم کاری امروز کن فیکون کردم تو مهمانداری.... خدا قوت دلاور :/۲- بالاخره به توافق رسیدیم کی هم رو ببینیم.... گویند لعل شود سنگ در مقام صبر/آری شود، ولیک به خون جگر شود ...خون به جگر شدم ولی بالاخره یه نفسی کشیدیم :)۳- تک رفیق جواب نمی دهد :( خدا کنه ازم دلش نشکسته باشه... دخملی من مجبورم که لطفت رو قبول نکنم میفهمی؟ بخاطر خیلی مسایل که برای من اهمیت نداره و برای مادرم چرا...چقدر این روزها لازم داشتم باهات حرف بزنم و نشد. نشد که بیام.... لعنت به من (-_-) ۶- پیشانی... من را کجا می نشانی؟ هرچه هست خیر باشد ان شا الله...۷- چهل میلیون چک .... و دیگر هیچ! خدا عاقبت هممان را بخیر کند :/

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 7:34

امشب با کسی کامنت بازی می کردم...
به چیزهایی وادار شدم فکر کنم که مدتها بود فکر نمی کردم. به گذشته... به بی اعتمادی هام... به خرد شدنم..
بده... بده که یادم نمیره...
من از زندگی فعلیم راضیم، از رابطه ام راضیم...
نمی دونم چی در انتظارمه ولی بخاطر همه خوبی هایی که دیدم ازش اعتماد کردم. دوستش دارم... خیلی دوستش دارم...
فاصله خیلی آزار دهنده است... خدایا...
وصل را برسان :')

برچسب: تلنگر,تلنگر در,تلنگر در, چیست,تلنگر فیسبوک چیست,تلنگر چیست,تلنگری بر احساس,تلنگر زدن یعنی چی؟,تلنگر یعنی چه,تلنگر کوچکی است باران, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 16:31

صفحه بندی